ياد داشت هاي روزانه علیرضا حافظی نسب "Ali reza Hafezi nasab"
 

سه درس از . . .

سه درس از . . .

 

آورده‌اند که شیخ جنید بغدادی، به عزم سیر، از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او.

شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردی دیوانه است.

گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و سلام کرد.

بهلول جواب سلام او را داد و پرسید: چه کسی هستی؟

عرض کرد: منم شیخ جنید بغدادی.

فرمود: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟

عرض کرد: آری..

بهلول فرمود: طعام چگونه میخوری؟

عرض کرد: اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم.

بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود: تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی؟ در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی. سپس به راه خود رفت.

مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است.

خندید و گفت: سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.

بهلول پرسید: چه کسی هستی؟

جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند.

بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟

عرض کرد: آری. سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.

بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نمی‌دانی. سپس برخاست و برفت.

مریدان گفتند: یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟

جنید گفت: مرا با او کار است، شما نمی‌دانید.

باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟

عرض کرد: آری. چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد.

بهلول گفت: فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی. خواست برخیزد که جنید دامنش را بگرفت و گفت: ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.

 

بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم. بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.

جنید گفت: جزاک الله خیراً!

 

و ادامه داد: در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد وگرنه هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد.

 

و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد هیچ بشری [دوست، همسر، فرزند، والدین، همکار، ....] نباشد

 

ادامه نوشته

با محبت شاید
































 سخت آشفته و غمگین بودم …

 


به خودم می گفتم: 

 

 

بچه ها تنبل و بد اخلاقند 

 


دست کم می گیرند 

 

 

درس ومشق خود را … 

 


باید امروز یکی را بزنم  ،  اخم کنم  

 


و نخندم اصلا 

 


تا بترسند از من 

 


و حسابی ببرند …

 


خط کشی آوردم!!!

 

گفتگو با خدا

در رويا هايم ديدم كه با خدا گفت و گو مي كنم

 

خدا پرسيد :

 

مي خواهي با من گفت و گو كني ؟

 

گفتم : 

 

اگر وقت داريد !!!

ادامه نوشته

ازمیان ایمیل ها

لطفآ بخونید

ادامه نوشته

بده ساقی می باقی به عشق خسرو خوبان                                        بزن مطرب نی و بر بط که آمد نیمه ی شعبان

خجسته میلاد ، منجی عالم بشریت ، حضرت مهدی(عج)مبارک باد


کشیشی پسری نوجوان داشت و کم کم وقتش رسیده بود که فکری در مورد شغل آینده اش بکند.پسر هم تقریبا مثل بقیه ی هم سن و سالانش واقعا نمی دانست که چه چیزی از زندگی می خواهد و ظاهرا خیلی هم این موضوع برایش اهمیت نداشت. ... 

یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشی برای او ترتیب دهد.به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روی میز او قرار داد:یک کتاب مقدس، یک سکه ی طلا و یک بطری مشروب!!!!

کشیش پیش خودش گفت:من پشت در پنهان می شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید آنگاه خواهم دید کدام یک از این سه چیز را بر می دارد. . .

ادامه نوشته

دیوار های ذهنی

يه روز ، يك دانشمند يك آزمايش جالب انجام داد . . . .

 

او يه آكواريوم شيشه اي ساخت و اونو با يه ديوار شيشه اي دو قسمت كرد.

 

توي يه قسمت، يه ماهي بزرگتر انداخت و در قسمت ديگه، يه ماهي كوچكتر كه غذاي

 

 مورد علاقه ي ماهي بزرگتر بود.

 

ماهي کوچیکه غذاي ماهي بزرگه بود و دانشمند به اون ديگه غذاي ديگه اي نمي داد. . . .

 

ماهی بزرگتر، براي خوردن ماهي كوچيكه، بارها و بارها به طرفش حمله مي كرد .

 

 اما هر بار، به يه ديوار نامرئي مي خورد.

 

.همون ديوار شيشه اي كه اونو از غذاي مورد علاقه اش جدا مي كرد.

 

بالاخره بعد از مدتي از حمله به ماهي كوچيكه منصرف شد.

 

او باور كرده بود كه رفتن به اون طرف آكواريوم وخوردن ماهي كوچيكه كاریست غير ممكن.

 

دانشمند، شيشه ي وسط رو برداشت و راه ماهي بزرگه رو باز كرد.

 

 اما ماهي بزرگه هرگز به سمت ماهي كوچيكه حمله نكرد.

 

اون هرگز قدم به سمت ديگر آكواريو نگذاشت.

 

 مي دانيد چرا؟

 

اون ديوار شيشه اي ديگه وجود نداشت،

 

اما ماهي بزرگه، توي ذهنش يه ديوار شيشه اي ساخته بود.

 

يه ديوار، كه شكستنش  از شكستن هر ديوار واقعي سخت تر بود.

 

اون ديوار

 

باور خودش بود.

 

باورش به محدوديت.

 

باورش به وجود ديوار.

 

باورش به ناتواني.

 

ما هم اگر خوب توي اعتقادات خودمون جستجو كنيم ، كلي ديوار هاي شيشه اي پيدا

 

مي كنيم، كه نتيجه ي مشاهدات و تجربيات ماست.

 

و خيلي هاشون هم اون بيرون نيستند و فقط توي ذهن خود ما وجود دارند.

UP

هنر ندیدن و نشنیدن!

هنر ندیدن و نشنیدن!

شیوانا با شاگردانش در بازار راه می‌رفت. آن‌جا عده‏ای جوان را دیدند که همراه پسر کدخدا سربه‌سر مرد میوه‌فروشی می‌گذارند و در جلوی مردم به او دشنام می‌دهند. اما مرد میوه‌فروش چنان رفتار کرد که انگار اصلا اتفاقی نیفتاده است و چیزی نمی‌بیند و نمی‌شنود. اما ناگهان مرد میوه‌فروش سرش را بلند کرد و بدون اینکه هیچ احساس و پیامی در چهره‌اش ظاهر شود خشک و سرد به پسر کدخدا و جوان‌ها خیره شد و بعد دوباره سرش را پايین انداخت و سرگرم کار خویش شد. با این کار پسر کدخدا وحشت‌زده بقیه رفقایش را جمع کرد و سراسیمه از مقابل مغازه میوه‌فروش گریخت. شاگردان شیوانا از خونسردی و آرامش میوه‌فروش حیرت کردند و از شیوانا دلیل صبر و شکیبایی فوق‌العاده او و همین‌طور فرار ناگهانی پسر کدخدا و دوستانش را پرسیدند. شیوانا با لبخند گفت: "بیايید از خودش بپرسیم!" سپس همراه شاگردان نزد او رفتند و شیوانا گفت: "همراهان من می‌خواهند بدانند دلیل این همه آرامش و سکوت و بی‌تفاوتی تو در چیست!؟"
مرد میوه‌فروش که شیوانا را خوب می‌شناخت پاسخ داد: "می‌بینید که پسر کدخدا با اینهاست و من روی حرف و فکر و عمل آنها هیچ نقشی ندارم و علاقه‌ای هم ندارم که نقشی داشته باشم. پس در این مورد کاری از دست من برنمی‌آید. اما در عوض اختیار فکر و گوش و چشم خودم را که دارم! پس به جای اعتنا به این موجودات گستاخ، چشمم را برای دیدن قیافه آنها کور و گوشم را از شنیدن صدای آنها کر می‌کنم. وقتی چیزی مقابل خود نمی‌بینم و صدای مزاحمی نمی‌شنوم دیگر چرا خودم را به زحمت اندازم و حرمت و ارزش اجتماعی خودم را پايین بیاورم."
شاگردان شیوانا پرسیدند: "پس چرا وقتی به آنها نگاه کردی آنها ساکت شدند و گریختند؟"
مرد میوه‌فروش گفت: "مردم همه شاهد بودند که من به سمتی که آنها بودند خیره شدم و چیز باارزشی ندیدم که روی من اثر گذارد. واقعا هم ندیدم! چون دیدن آنها را برای چشمانم ممنوع کرده بودم. اینکه چرا گریختند را از شیوانا بپرسید!"
و شیوانا با تبسم گفت: "هر انسانی از دیدن چشم‌هایی که او را نمی‌بینند احساس حقارت و ترس می‌کند و دچار سردرگمی می‌شود. آنها در نگاه مرد میوه‌فروش خود را حتی به اندازه یک ذره خاک هم ندیدند و با تمام وجود احساس کردند که در دنیای میوه‌فروش، بود و نبودشان یکسان است و آنها در عالم او جایی ندارند. برای همین پا پس کشیدند و گریختند. چرا که متوجه شدند اگر میوه‌فروش همین شکل نگاه کردنش را ادامه دهد، به بقیه مردم که تماشاچی این صحنه بودند یاد می‌دهد که چطور آنها را مانند او خوار و حقیر و نادیدنی ببینند و این برای پسر کدخدا و جمع همراهش بدترین اتفاقی است که می‌تواند بیفتد. فراموش نکنید که این آدم‌ها چند دقیقه پیش با دشنام و گستاخی می‌خواستند آبروی میوه‌فروش را نزد مردم دهکده ببرند و میوه‌فروش با ندیدن آنها و نشنیدن صدایشان، همان بلا یعنی بی‌اعتبار و بی‌ارزش شدن را بر سر خودشان آورد. آنها از بی‌اعتباری فردای خودشان گریختند." 

ياد

دودوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي كردند.بين راه سر موضوعي اختلاف پيدا كردند و به

مشاجره پرداختند.يكي از آنها از سر خشم بر چهره ديگري سيلي زد.دوستي كه سيلي خورده بود

سخت آزرده شد ولي بدون آن كه چيزي بگويد روي شن هاي بيابان نوشت:"امروز بهترين دوست من بر

چهره ام سيلي زد."آن دو كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا به يك آبادي رسيدند.تصميم گرفتند قدري

آنجا بمانند و كنار بركه ي آب استراحت كنند.ناگهان شخصي كه سيلي خورده بود لغزيد و در بركه

افتاد.نزديك بود كه غرق شود كه دوستش به كمكش شتافت و او را نجات داد.بعد از آن كه از غرق شدن

نجات يافت بر روي صخره اي سنگي اين جمله را حك كرد:"امروز بهترين دوستم جان مرا نجات

داد."دوستش با تعجب پرسيد:"بعد از آن كه من با سيلي تو را آزردم تو آن جمله را روي شن هاي صحرا

نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حك مي كني؟"ديگري لبخند زد و گفت:"وقتي كسي ما را آزار

مي دهد بايد روي شن هاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش آن را پاك كنند ولي وقتي كسي محبتي

مي كند بايد آنرا روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از يادها ببرد.

برگرفته از عشق بدون قيدو شرط ترجمه(بهنام زاده)

زندگي

در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد.وقتي كه لاس

 

رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت.سپس چند قلوه

 

سنگ از درون جعبه بر داشت و آنها را داخل ليوان انداخت.آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي

 

كردند پرسيد:"؟آيا ليوان پر شده است؟"همگي پاسخ دادند:"بله پر شده!"

 

استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت.بعد ليوان

 

را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضاهاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند.سپس از دانشجويان يد:"آيا

 

ليوان پر شده است؟"همگي پاسخ دادند:"بله پر شده!"   استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت

 

شن را برداشت و داخل ليوان ريخت.ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر

 

كردند.استاد بار ديگر از دانشجويان پرسيد:"آيا ليوان پر شده است؟"دانشجويان هم صدا جواب دادند:"بله

 

پر شده است!"استاد از داخل جعبه يك بطري آب را برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد.آب تمام

 

فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد.اين بار قبل از اين كه استاد سئوالي بكند ،دانشجويان با خنده

 

فرياد زدند:"بله پر شده است!"بعد از آن كه خندها تمام شد ، استاد گفت:

 

"اين ليوان همان شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم ، چيز هاي مهم زندگي شما مثل:

 

سلامتي ،خانواده ،فرزندان و دوستانتان هستند.چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط

 

اين ها برايتان باقي ماندند هنوز زندگي شما پر است."استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه

 

داد:"ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمندمثل شغل ثروت خانه . و ذرات شن هم

 

چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند.

 

 اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ديگر جايي براي سنگ ها و ريگ ها باقي نمي ماند.اين

 

وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند.در زندگي حواستان را به چيز هايي معطوف كنيد كه واقعا

 

اهميت دارند.همسرتان را براي شام به رستوران ببريد با فرزندانتان بازي كنيد و به دوستان خود سر بزنيد.

 

براي نظافت خانه و خرابي هاي كوچك هميشه وقت هست.

 

ابتدا به قلوه سنگ هاي زندگيتان برسيد بقيه چيزها حكم ذرات شن را دارند." 

 

"برگرفته از عشق بدون قيد و شرط ترجمه بهنام زاده"

نجات عشق

در جزيره اي ريبا، تمام حواس زندگي مي كردند:

 

شادي، غم، غرور، عشق و . . .

 

روزي خبر رسيد كه بزودي جزيره به زير آب خواهد رفت.همه ي ساكنين جزيره قايق هايشان را آماده و

 

جزيره را ترك كردند.اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.وقتي جزيره به

 

زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك مي كرد كمك خواست و به او گفت:

 

"آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"ثروت گفت: "نه من مقداري طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر

 

جايي براي تو وجود ندارد."

 

پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود، كمك خواست.

 

غرور گفت:"نه نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق زيباي مرا كثيف

 

خواهي كرد."غم در نزديكي عشق بود.پس عشق به او گفت: "اجازه بده تا من با تو بيايم."غم با صداي

 

حزن آلودگفت: "آه عشق من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."

عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد.اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود كه، حتي صداي

عشق را هم نشنيد.آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود كه ناگهان صدايي

سالخورده گفت: "بيا عشق من تو را خواهم برد."عشق آن قدر خوشحال شده بود كه حتي فراموش كرده

بود، نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترك كرد.وقتي به خشكي رسيدند

پيرمرد به راه خود رفت و عشق متوجه شد، كسي كه جانش را نجات داده بود چه قدر بر گردنش حق

دارد.

عشق نزد علم آمد كه مشغول حل مسئله اي روي شن هاي ساحل بود و از او پرسيد:"آن پيرمرد كه

بود؟"  علم پاسخ داد :"زمان"عشق با تعجب گفت: "زمان؟!  اما چرا او به من كمك كرد؟"علم لبخندي

خردمندانه زد و گفت:   "زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است." 

برگرفته از "عشق بدون شرط"ترجمه "بهنام زاده"

 
  BLOGFA.COM