"درسی از مهر پدر"

              سه چهار سال قبل بود

                        مهمان بودیم

                                  گفتن تلفن تو رو می خواد ، تعجب کردم

وقتی گوشی رو برداشتم دیدم پدرم هستند

از سر خاک تو برمی گشتم ، خاک پاکی که تو را در بر داشت ، آسمان مرثیه ای نیلی بود ، دشت  رنگ غم و خاکستر داشت ،  تو در اندیشه ی من چشمه ی جوشان بودی

"ایشان هر روز با بچه ها و نوه هاش تلفنی حرف می زد. شاید ما یادمون می رفت!!!   اما پدر نه"

گفتند: از سر شب چندین مرتبه ، شماره ی منزلت رو گرفتم ؛ تا اینکه حدس زدم چه جاهایی ممکنه  باشی!

دوست داشت هر روز صدای بچه هاشو بشنوه و باهاشون حرف بزنه مثل همه ی پدرها ، عاشق فرزندانش بود.

و متاسفانه این دریای عشق و محبت رو به خوبی درک نمی کردیم

............

حالا وقتی به فریضه ی نماز از این منظر نگاه می کنم و اینکه خالق ما از ما توقع داره کلامش رو بخوانیم و در طبیعت و آیاتش تدبر کنیم و حداقل روزی پنج بار "با حضور قلب" باهاش حرف بزنیم ، به این نتیجه می رسم که :

تکلیف نماز ، گرچه نیاز خود ماست ؛ ولی از سر دوست داشتن و عشق به بندگانش نیز ، هست.